ماجرا های من با خودم...

همه چیز درباره ی من...

جمعه, ۲۸ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

خاطرات دوستان

  • ۳۱

اقا کلاس ریاضی بود.معلم گفت:
کبوتر با کبوتر باز با باز خاک تو سر کلاغ
بعدش دیدم فرصت مناسبه گفتم:
فلفل نبین چه ریزه بشکن بریز تو ابگوشت وانگهی دریا شود.
بعد از این گفته بنده(ادبیاتم تو حلقتون) میز ها جویده شدندی و معلم فرار را بر قرار ترجیح دادنی و من صاحب یک منفی شدندی.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">